خرید بک لینک
331 -دگرگونی-در حالی که داشتم لباس های شسته شده رو از ماشین لباسشویی در می آوردم، به این فکر میکردم چقدر زندگیم از بعد از عروسی تغییر کرده در حالی که اقای همسر ، همون طور زندگی میکنه که خونه ی مادرش. آیا این طبیعیه؟ حقیقتا کم اوردم. میدونم برای جا زدن زوده اما گاهی وقتا یه چیزایی میشنوی که عین سیاه چاله انرژی تو میبلعه. دیالوگ اول : یک هفته ای شده بود که خونه رو جارو نکشیده بودم. بهم گفت خب دیگه فکر کنم جارو کشیدنو بوسیدی گذاشتی کنار. خونه خیلی کثیف شده مینو. کی میخوای جارو برقی بکشی؟ دیالوگ دوم

برچسب: نویسنده: پرهام فدایی تاريخ: دوشنبه 22 تير 1405 ساعت: 8:44

با اینکه تکراری میشه اما دوست دارم بازم ازت تشکر کنم که شریک احساسات من میشی، نوشته ها رو میخونی و حتی برام کامنت میزاری. خیلی از کامنت ها خصوصی بود و نمیشد که منتشرشون کنم، پس خواستم از این طریق تشکر کرده باشم از به اشتراک گذاشتن نظر ها و تجربه ها.

برچسب: نویسنده: پرهام فدایی تاريخ: دوشنبه 22 تير 1405 ساعت: 8:44

خیلی وقته دوست دارم درمورد این شخصیت جدید قصه زندگیم بنویسم، اما ترس داشتم چرا که ایشون همه چیز رو کنترل میکنه و نگرانم آدرس وبلاگ لو بره. یکی از دلایلی که کمتر مینویسم هم همینه : با اینکه مشتری ای وجود نداره و کاری نیست، آقای کارفرما زورش میاد من به کار دیگه ای مشغول باشم: اینکه بشینم و زل بزنم به صفحه خالی سیستم خوشحال ترش میکنه تا اینکه کارهای خودم رو انجام بدم! وقتی با آقای همسر در مورد کار صحبت میکنم مدام میگه کارفرما همینه دیگه! تو بد عادت شدی! حق با

برچسب: نویسنده: پرهام فدایی تاريخ: دوشنبه 22 تير 1405 ساعت: 8:44

334 -معجزه کوچک-چند ساعتی از منتشر کردن پست قبل گذشته. وقتی که داشتم پست رو مینوشتم آقای کارفرما تو مغازه حضور نداشت. به محض اینکه آقای کارفرما برگشت بهم گفت : شماره کارتت رو بده که دو میلیون رو برات بزنم. چشمام برق زد. آخر هفته مهمونی پاگشا دعوتم. مادر آقای همسر به مناسبت تولدم یه کت خیلی زیبا بهم هدیه دادند. دوست داشتم یه شلوار مناسب برای اون کت بخرم و برای مهمونی یه ست شیک بپوشم. یکی دو روزی بود مدام خودخوری میکردم که چطور از آقای کارفرما بدهیمو بخوام. وقتی بهم گفت شماره کارت بده، شگفت زده شد

برچسب: نویسنده: پرهام فدایی تاريخ: دوشنبه 22 تير 1405 ساعت: 8:44

کافی نت ما تو یه مجموعه قرار داره. مهد مجموعه دقیقا کنار کافی نت ماست. هر چند روز یکباری چشمام اشکی میشه. چرا ؟ چون بچه ها با زجه و التماس از والدینشون میخوان تنهاشون نزارن. آخه چقدر معصومن این آدم کوچولوها. حتی وقتی برادر زاده ام هم گریه میکنه، اشک من در میاد. خیلی وقتا خودم رو جاشون میزارم و سعی میکنم درکشون کنم. فکر کن یه آدم کوچولوی بی قدرتی و بزرگترا میتونن به هرکاری مجبورت کنن : دلت نمیخواد بری اما مثل یه کیسه سیب زمینی بلندت میکنن و هر جایی خواستن

برچسب: نویسنده: پرهام فدایی تاريخ: دوشنبه 22 تير 1405 ساعت: 8:44

خیلی دل دل کردم که این پست رو بنویسم یا نه. راستش میترسم حرفی بزنم اما نیاز داشتم که خشمم رو با نوشتن تخلیه کنم. متاسفانه از بد روزگار مجموعه ای که کافی نت ما داخلش قرار داره متعلق به بسیجه. یکی از دلایلی که احتمالا اینجا نمونم هم همینه. واقعا بهم استرس میده. اکثر بسیجیا آدمایی هستن که عقده قدرت دارن! یکی دو تا ماجرا این جا پیش اومد که واقعا حالم رو بد کرد. اولی مربوط به بیست و دوم بهمن ماهه. وقتی که تو اوج عزادار بودن مردم، مجموعه شونصد تا اسپیکر گذاشت و

برچسب: نویسنده: پرهام فدایی تاريخ: دوشنبه 22 تير 1405 ساعت: 8:44

هنوز زنده ام و دیگر هیچ. پ.ن. حرف زیاده. سر وقت میام و مینویسم. دلم براتون تنگ شده و نگرانتون بودم. چه دوستان داخل ایران و چه دوستان خارج نشین و دورتر علی الخصوص قوری جان که ساکن دبی هست و نمیدونم تو دوران جنگ شرایط چطور براش پیش رفته.

برچسب: نویسنده: پرهام فدایی تاريخ: دوشنبه 22 تير 1405 ساعت: 8:44

338 -سکوت-تمام کابوس های گذشته رو زندگی کردم. دو سه ماه گذشته، پر تنش ترین روز های زندگی رو گذروندم. عدم استقلال و دقیق ترش عدم تمایل به استقلال آقای همسر بند بند وجودمو متلاشی کرد. این مدت اتفاقات زیادی افتاد که حاصلش شد یه تنهایی بی پایان. ازدواج کردم. همسرم دارم اما روز به روز احساس تنهاییم عمیق تر شد. جنگ. ترس. تپش قلب. اون لحظه هایی که من از ترس خودمو گوشه دیوار جمع میکردم، چمباتمه میزدم و اشک میریختم اما میترسیدم آقای همسر رو بیدار کنم مبادا بد اخلاقی کنه. اون جایی که پدر شوهرم هوس سفر به

برچسب: نویسنده: پرهام فدایی تاريخ: دوشنبه 22 تير 1405 ساعت: 8:44

339 -پوزش-

خلاصه که ازت پوزش میخوام که نتونستم به وبت سر بزنم. این روزا به زور سر پام. به زور بیدار میشم و خودمو تا سر کار میکشونم. به زور تایم کاری رو میگذرونم. به زور خونه رو مرتب نگه میدارم و به زور غذایی میپزنم که موقع شام غر نشنوم. کمی حوصله ام بیاد سر جاش جبران میکنم.

برچسب: نویسنده: پرهام فدایی تاريخ: دوشنبه 22 تير 1405 ساعت: 8:44

340 -کارفرمای ناجور-تو این شرایط بیخود زندگیم، خریت کردم و به خاطر نزدیکی محل کارم به خونه، خودمو گیر یه کارفرمای دروغگوی کلاهبردار انداختم. مث خر دارم کار میکنم براش اما شعورش نمیرسه چندرغاز حقوقم به موقع و یکجا پرداخت کنه. کافی نتش رو به تازگی راه اندازی کرده و مشتری آنچنانی نداره. اینور سال که شد بهش گفتم افزایش حقوق نمیخوام فقط برای اینکه احساس کردم تو شرایط جنگی این جوری منصفانه تره. دوم ماه موعد پرداخت حقوقم بوده. الان بیستمه و هنوز نصف حقوقم رو پرداخت نکرده! بانک قطعه. تصادف کردم. حسابم ه

برچسب: نویسنده: پرهام فدایی تاريخ: دوشنبه 22 تير 1405 ساعت: 8:44

صفحه بندی